تبليغاتX
پسری از نسل باران
تا شقایق هست زندگی باید کرد... هستم پس باش...

امروز چون کمی حالم زیادی خوب بود و سر خوش بودم

 

 با این حال خوبی که داشتم رفتم امتحان ارشد.

 

نمیدونم چی شد سر جلسه امتحان با مسول برگزاری آزمون دعوام شد و نزدیک بود از جلسه

اخراجم کنند.

 

به من میگه نظم جلسه رو به هم میزنی من هم گفتم کدوم خری تو رو بسته اینجا؟؟؟؟؟؟

 

این شد شروع بحث ما که من هم اصلا کم نیاوردم و.......

 

بیخیال حالا مهم نبود برام چون اصلا نخونده بودم

 

 به قول یکی از استاد هامون جزء سیاهی لشگر ها محسوب میشدم....

 

الان هم که سریال یوسف تموم شد

 

 این سریال هم باعث شد که بازم به سرخوشی که داشتم اضافه بشه و.....

 

فعلا......

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 23:12  توسط عباس  | 

در یك باغ زیبا

پدر پیری با پسر جوانش روی نیمكت نشسته بود
و پسر روزنامه می خواند
گنجشك كوچولوئی روی شمشادها نشسته بود و جیك جیك

میكرد
پدر گفت: اون چیه؟ ( ۱ )
پسر سرش را از روزنامه در آورد و گفت: یه گنجیشك
پدر سری به تایید تكان داد و دوباره پرسید: اون چیه؟ ( ۲)
پسر گفت: من كه گفتم بابا اون یه گنجیشكه!و روزنامه را تكان داد

تا با صدای آن كنجشك برود و گنجشك رفتگنجشك دیگری

روبرویشان نشست
پدر گفت: اون چیه؟(۳)
پسر كه حوصله اش سر رفته بود، صدایش رابالا برد و گفت: یه

گنجیشكه بابا! یه گنجیشك! یه - گُن - جیشك!
پدر كمی آزرده خاطر شد و اخمهایش را در هم كردهنوز پسر با

چشمان معترض به پدر نگاه می كرد كه پدر دوباره پرسید: اون چیه؟(۴)
پسر فریاد زد: بابا این چه كاریه می كنی؟؟؟؟؟ من چند بار بهت

گفتم اون یه گنجیشكه! نمیگیری چی میگم؟ 
پدر از روی نیمكت بلند شد تا برود و پسر داد زد: داری كجا میری؟
پدر با دست اشاره كرد و پسر را به صبر دعوت كرد
پدر به درون خانه رفت و پسر عصبی بود
اندكی بعد پدر با یك كتابچه بازگشت 

كتابچه را ورق زد و آن را به پسر داد
پسر شروع به خواندن كرد و اینگونه نوشته شده بود:
امروز كوچكترین پسرم كه تنها چند روز است وارد سه سال شده،

با من در پاركی نشسته بود
جایی كه یك گنجشك روبروی ما نشسته بود.(پدر آهی

كشید)پسرم از من ۲۱ بار پرسید: این چیه؟
و من تمام آن ۲۱ بار را پاسخ دادم كه آن چه بود"یك گنجشك"
من هربار كه او از من سوالی مشابه كرد او را بغل کردم

دوباره و دوباره ......

بدون آنکه عصبانی شوم

با احساسی سرشار از مهربانی به خاطر اشتباه پسربچه ی كوچولو ام.

(پدر به یاد آن خاطره ی زیبا لبخندی بر لبانش نشست)

پسر كتاب را بست، سرش را پایین انداخت

پدر را با شرمساری در آغوش كشید و بارها غرق بوسه کرد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 22:43  توسط عباس  | 

وقـتی خواسـتم زنـدگـی کـنـم، راهـم را بستـنـد.

وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.

وقتی خواستم عاشق شوم ، گفتند دروغ است.

وقتی خواستم گریه کنم ، گفتـند دروغ اسـت.

وقتی خواستم بـخـندم ، گفـتنـد دیـوانه اسـت.

دنـیـارا نـگـه داریـد ، مـیخواهـم پـیـاده شوم.

                  

                                                  ( دکتر علی شریعتی )

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 0:53  توسط عباس  | 

وقتی کسی رو نداشته باشی که بتونی بهش حرفت رو بزنی

اینطوری میشه که آخرش بمیری....


وقتی اونقدر داغون باشی که آخرشب کسی کنارت نباشه که

به کمکت بیاد. حتی نزدیک ترین عزیزانت هم کنارت نباشن.


اون وقته که میفهمی چقدر تنها هستی و آرزو میکنی کاش....


بعضی وقتها مثل امشب از نداشتن یه برادر که بتونم بهش

تکیه کنم دلم میگیره.


خدا هیچ وقت بنده هات رو تنها نذار حتی اونهایی هم که

احساس میکنن تنها نیستن یه روزی مثل من تنهایی رو با تمام

وجود احساس میکنند.

تنهایی فقط برازنده خودت هست که بی نیاز هستی.


هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی دهد و

هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد.

 

امشب کمی زیادی تنها موندم به این خاطرمیگم که


هیچ کس رو در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش مذار.

 

لذت داشتن یه دوست خوب تو یه دنیای بد ، مثل خوردن یه

فنجون قهوه گرم توی هوای سرد هستش. درسته که هوا رو

گرم نمیکنه ولی آدم رو دلگرم میکنه.


  

     


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 2:54  توسط عباس  | 

بعد از یک سال سلامممممممممممم


امروز برای اولین بار یه شوک خیلی شدیدی بهم وارد شد.

شوکی که تا الان کیجم کرده. نمیدونم چطور شد که تصمیم به

نوشتن کردم.

به قول یکی از دوستهای خوبم که به من میگه تو دست به قلم

خوبی داری فقط به شرط این که فکر نکنی و بنویسی. هر چی

به ذهن ناخود آگاهت میاد بنویس. همین احساس باعث شد که

بعد از یک سال شروع کنم به نوشتن.


توی دنیای مجازی یه جایی همین دورو اطراف میخوام خونه

بسازم از کاغذ میخوام یه جایی برای خودم باشه که بتونم توش

بنویسم.


خونه کاغذی هم واسه خودش عالمی داره که بتونی راحت

زندگیت رو بکنی و اونجا خوش باشی.

این خونه کاغذی من میخوام اینجا باشه. میخوام بعد از یک سال

یه بسم الله بگم و شروع کنم.


دلم برا همه دوستهایی که وبلاگ مینوشتن تنگ شده


این خونه کاغذی رو چهار – پنج سالی میشه دارم. خواستم

برای خودم یه خونه جدید بسازم دیدم که نمیتونم از خونه ای

که بهش عادت کردم دل بکنم برام خیلی سخت بود ازش جدا

شدن.


همه دلخوشی هام و غم و غصه هام توی این خونه رقم خورده.


روزهای که خوشحال بودم اینجا میومدم و مینوشتم. روزهایی

که غم داشتم بازم اینجا بودم.


امروز متوجه شدم که چرا بابام نمیتونه از خونش دل بکنه . من

که نتونستم از یه خونه کاغذی دل بکنم اون بیچاره چطور میتونه

از خونه ای که توش همه عمرش رو گذاشته دل بکنه....


امروز دلی دارم به وسعت دریا که به وسعت دریایی غم توش

دارم.


خواستم با نوشتن کمی سبک بشم ولی مثل اینکه بد تر شدم


و داغون تر ولی دیگه نمیشه کاری کرد.....


بسم الله گفتم و باید تا آخر....


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:30  توسط عباس  |