|
تا شقایق هست زندگی باید کرد... هستم پس باش...
|
سلام و خداحافظ
خیلی سخته آدم بخواد خدا حافظی کنه اون هم با عزیزانی که بهشون
وابسته شده ، اون هم چه وابستگی....
امروزمیخوام باهمه دوستهای عزیزم خدا حافظی کنم.
میخواستم اسم همه عزیزان رو بنویسم وازهمشون تشکرکنم که منو تو این
مدت تنها نذاشتند. چون بازم مثل همیشه دلم تنگه نمیتونم....
داداش ها و آبجی های گلم ممنون که منوتنها نذاشتین.
من راستش تصمیم داشتم وبلاگ رو امروزبدندم که یه نفرازمن قول گرفت
که این کار رو نکنم.
فعلا که به این زودی ها نمیتونم آپ کنم. شاید بعد دوماه ، شاید هم بعد
بیست ماه دیگه تونستم آپش کنم.
امروزمن بد ترین خدا حافظی عمرم روهم تجربه کردم.
با خدا حافظی کردن خاطرات از ذهن آدم پاک نمیشه.
پس من هم با خاطراتت زندگی میکنم نازنینم.
اگه تونستم بر گردم حتما آپ میکنم.
خدا حافظ برای.......
" اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کاردل دوست داشتنه، مثل کارچشم که ديدنه، اما اگه يه روزبا عـقـلت کسی رودوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشقه "
( اقلاطون )
تا شقایق هست زندگی باید کرد.
تا آخرین لحضه عمرم شقایقت خواهم ماند پس تو هم باش.
بچه که بودم تا ده میشمردم، فکر میکردم آخر همه چی دهه.حالا نمیدونم آخر دوست داشتن چقدره، ولی میخوام بگم....
دوستت دارم اندازه ده تای بچه گیم.
سلام به همه دوستهای خوبم
دیگه باید کم کم از همه خدا حافظی کنم. چون آخر این ماه....
16 روز دیگه دارم میرم.
فکر نمیکنم که دیکه به این زودی ها بتونم بیام و به شما سر بزنم.
قبل از رفتن حتما دوباره آپ می کنم.
فعلا همگی خوش باشید
التماس دعا
![]()
سلام
امروز میخوام یه آپ افتخاری بکنم اون هم به خاطریکی ازعزیز ترین دوستانم
(بهتره بگم برادرم ، چون حق برادری به گردنم داره )
میخوام امروزبهش تبریک بگم چون الان چند روزهست که به قول خودش دیگه تنها نیست.
امروز فکر کنم سومین روزی هستش که مجید وجود گرمی بخش یکی دیگه رو
کنارش احساس میکنه و با غرور راه میره و به وجودش افتخار میکنه.
فکر میکنم که یکمی برای تبریک گفتنم دیر شده ولی راستشو بخوای از وقتی مجید
ازدواج کرده هم خوشحالم هم ناراحت.
خوشحالیم به خاطر این هستش که نیمه گم شده اش رو پیدا کرده وبه مراد دلش رسید
وتشکیل خانواده داد.
ناراحتم ازاینکه......
راستش یه جورهایی غبطه میخورم به روزهای خوبی که داشتیم، به ساعت هایی که
در کنار هم سپری کردیم، به وقتهایی که با هم درد و دل میکردیم و......
دیگه چی بگم که همش روزهایی خوبی بود که فقط ازاونها برای من و داداش حسین
به جزخاطره خوب چیزی باقی نموند.
فکرنمیکنم که دیگه بتونیم دوباره اون جمع صمیمی که داشتیم و خیلی ها غبطه اش
رو میخوردند رودوباره با هم داشته باشیم.
ما سه دوست صمیمی ( سه داداش ) بودیم که فکر کنم شش سال بود که با هم بودیم
همیشه وهمه وقت....
نمیدونم چه حکمتی بود که ازنظرسنی هر کدوم با هم چهارسال اخلاف داشتیم ولی با
این همه برای هم شدیم سه تا رفیق ، سه دوست ، سه برادر.
امروزمیخوام بگم مجیـد دیگه با همه خوبیهایی که داشت با یکی مثـل خودش پیمان
مقدسی بست و با هم قسم خوردند که برای همیشه کنارهم باشند.
میخوام امروزازاینجا به زن داداشم هم تبریک بگم وبراشون آرزوی خوشبختی
وسعادت بکنم.
فکر نکنم حرفی مونده باشه به جز اینکه :
آرزومند آرزوهایتان هستم داداش وزن داداش عزیزم. ![]()
دنیا را برایتان شاد شاد وشادی را برایتان دنیا دنیا آرزومیکنم. ![]()
در پناهش خوشبخت باشی.
علی یارتان باشد.
![]()