|
تا شقایق هست زندگی باید کرد... هستم پس باش...
|
سلام پاييزي
سلام به همه دوستهاي عزيزم كه به من ميگفتن چرا آپ نميكني.
راستشو بخواي دوستهاي گلم آپ كردن و نوشتن دل و دماغ ميخواد كه من ندارم.
اين دنيا به حدي نامرد هست كه ميتونه آدمو بشكنه به راحتي آب خوردن ما آدمها. من هم چند سالي ميشه كه...............
ما انسانها عادت كرديم كه از ظاهر آدمها و وضع زندگيشون به باطن اونها پي ببريم و خيلي راحت در مورد اونها قظاوت كنيم.
امروز صبح يه دوستي برام ايميل زده بود و كلي از من گله كرده بود. اين دوست
اگه از مشكلات من خبر داشت و ميدونست كه من چه مشكلي دارم هرگز اين حرفها رو به من نميزد.
آدم بعضي وقتها حرفهايي تو دلش هست كه نميتونه حتي به نزديك ترين دوستش هم
بگه. اين حرفها اون قدر تو دل آدم ميمونه كه به بغض تبديل ميشه.
دليل اين نوشتم يه دوست بسيار عزيز بود. وقتي چند روز پيش به وبلاگش سر زدم
ديدم تو پيوند هاش اسم دو نفر رو نوشته.
دوستي بي همتا - واستي بي همتا
وقتي اين نوشته رو ديدم ياد روزهايي خوشي افتادم كه واسه خودم برو بيايي داشتم و
فكر اين زندگي لعنتي رو نمي كردم.
اون وقتها وقتي كه صبح از خواب بيدار مي شدم فقط فكر اون روز بودم كه
با خوشي سپري كنم و غصه فردا رو نميخوردم.
كاش مي شد سرنوشت را از سر نوشت