|
تا شقایق هست زندگی باید کرد... هستم پس باش...
|
سلام دوباره....![]()
سلام بر همه عزيزاني كه منتظر من بودند كه متنم رو آپ كنم.
راستشو بخواي هفته پيش به چند تا از دوستام قول داده بودم كه آپ كنم ولي نشد چون نميدوني كه چه اتفاقهاي.........
من آخر سر به اين حرف ايمان راسخ آوردم كه هيچ كار خدا بي حكمت نيست و تو هر كاري كه اتفاق مي افته يه حكمتي است كه منو تو نمي تونيم اونو درك كنيم ( البته شايد من نمي تونم درك كنم )
از اين به بعد مي خوام كه موضوع وبلاگ رو عوض كنم و ديگه حرف از عشق و عاشقي نباشه چون خودم هم خسته شدم.
چون حالا ديگه نظرم عوض شده. عشق فقط تو قصه هاست. ديگه تصميم گرفتم كه عاشق كسي نشم چون ديوانگي محض است. شايد خيلي از دوستام از من گله كنند كه چرا اين حرف هارو تو وبلاگ نوشتم. اولا از همتون معظرت مي خوام و دوم اينكه اينها همش نظر شخصي و تجربه خودم هستش كه نمي دوني به چه قيمتي به دستشون آوردم.
به اين دليل هستش كه بزرگان مي فرمايند: تجربه را آزمودن خطاست
درسته كه من قول داده بودم كه تو وبلاگم از كسي اسمي نبرم ولي اينجا دوست دارم كه از
الهام عزيزم
به خاطر اينكه كمك زيادي تو درك اين موضوع به من كرد تشكر كنم.
نه تنها الهام خانوم بلكه داداشهاي گلم مجيد و حسين هم خيلي به من كمك كردند كه از همشون تشكر ميكنم
چون اين روز ها به هر كجا ميري و به وبلاگ هر كسي سر ميزني موضوع صحبت فقط عاشق دل شكسته و عشق يه طرفه و..........
اگه راستشو بخواي من در عرض سه روز فقط چهار ساعت خوابيدم و هيجده ساعت هم تو راه بوديم كه با بچه ها رفته بوديم مسافرت اون هم مجردي جاي همگي خالي........
يكي از بهترين جاده هاي ايران كه آدم اونجا خيلي حال مي كنه و من هم خيلي دوسش دارم گردنه حيران هستش. نمي دوني چه لذتي داشت......
من با گلهاي خيالي دلخوشم
گرچه اهل اين خيابان نيستم
ولي با هواي اين حوالي دلخوشم
سرنوشت![]()
اگه راستشو بخواي نمي خواستم آپ كنم يعني نمي تونستم چون........
فقط به خاطر يك نفر آپ كردم اون هم
....
...
عزيزم هستش.
پنجشنبه كه از دانشگاه رسيدم اول از همه رفتم سراغ آفهام كه اونها رو چك كنم چشمم به اسم يه نفر افتاد كه برام آف گذاشته بود طبق معمول ضربان قلبم داشت بيشترو بيشتر مي شد و من هم داشتم مي خوندم.
نمي خواستم اينهارو بگم چون مي ترسم كه هر چند وقت يه بار كه يادي از من مي كنه و......... (چه ياد كردني ) او هم از من دريغ كنه.
از درس و دانشگاه من پرسيده بود مي خواست ببينه كه دانشگاه ميرم يا نه.
آره عزيز جون ميرم دانشگاه و درس هم مي خونم.
از اول ترم تا حالا هفته اولي بود كه رفتم دانشگاه.( همه كساني كه منو مي شناختن تعجب كردند فكر مي كردند كه من....... )
يكي دو تا از استادها ازم پرسيدند كه آقاي....... ببخشيد شما دانشجوي اين كلاس هستيد. من هم با خجالت گفتم بله استاد.
گفتند آخه......... ( ميدوني هفته چندم كه كلاسها شروع شده )
من هم چيزي براي گفتن نداشتم ساكت شدم.
فقط به اين خاطر آپ كردم كه بدونند هنوز زنده هستم . دارم درس هم مي خونم ( ديدي كه چطوري درس مي خونم ) البته ميدونم واست مهم نيست.
اين شعر هم از فروغ فرخ زاد هستش كه دكتر نوالي سر كلاس گفت. فهميدم كه مخاطب اين شعر من هستم چون از قبل منو مي شناخت و حالا كه منو اينطوري با اين وضع ديد............
آه اي زندگي اين منم كه هنوز با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فكرم كه رشته پاره كنم نه بر آنم كه از توبگريزم